هنرخانه

کلیک کنید

لینک شما

برگزیده ی ماه

دور اما نزدیک

Seyed Ali Salehi

  • ماندگار

  • دینگ دانگ

  • والس

  • دانوش

  • نصور

  • تبصره

  • هزارتو

  • هفت سنگ

  • مایند موتور

  • كتاب شعر


  • گفتگوی هارمونیک

  • خانه هنرمندان ایران

  • فلسفه‌وحكمت

  • آكادمی فانتزی

  • بنیاد باران

  • قفسه


  • مارسل پروست

  • احمد شاملو

  • فروغ فرخزاد

  • سید علی صالحی

  • شهیار قنبری

  • ایرج جنتی عطایی

  • عطاءالله مهاجرانی


  • یداله رویایی

  • بیژن جلالی

  • رسول یونان

  • عرفان كارن

  • آزاده افتخاری

  • 1 كشمیری ساجده

  • 2 كشمیری ساجده

  • مریم ترنج

  • آنا شكرالهی

  • ناتاشا امیری

  • مهناز یوسفی

  • معصومه یوسفی

  • مهستی شاهرخی

  • سمانه حسینی

  • اسماعیل مهران‌فر


  • امكانات

    free counters


    امروز :
    تعداد مطالب منتشره :

    آخرین نشر :

    خبر

          فاطمه حق‌وردیان

    خبر آرام در صدایت ریخت. ناگهان شانه هات لرزیدند

    شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند

    پلک‌ها را کلافه و مبهوت پشت‌ِ هم باز و بسته می کردی

    روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلتیدند...

    صبح تاریک و سرد بهمن ماه از دهان‌ها بخار می آمد

    مرده‌ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می‌چیدند

    دست بی‌اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته‌ای می‌شست

    چشمهای غریب و غمگینت پشت دیوارها نمی دیدند

    مادرم هم نگفت « فاتی جان...»  قسمم هم نداد برگردم

    مثل تازه عروس‌ها وقتی پیکرم را سپید پوشیدند

    بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس‌‌ِ من را بست

    چشمهای تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی‌دیدند

    زیر سنگینی لحد انگار دلم از ترس و غصه می‌ترکید

    مشتی از خاکهای بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند

    هی سرت داد می‌زدم:«برگرد! من از این گور سرد می‌ترسم»

    گوشهایت عجیب کر شده بود حرفهای مرا نفهمیدند

    گریه‌ی تو کلافه ام می‌کرد ناله هایم بلندتر شده‌بود

    اسکلت‌های پیش کسوت تر به من و ناله هام خندیدند

    هق هق تو شدیدتر می شد بدنت مثل بید می‌لرزید

    مثل سریالهای تکراری ابرها بی دلیل باریدند

    چون روال همیشگی هر کس سوره ای خواند و دور شد از من

    دستهایی فشرد دستت را... صورتت را سه بار بوسیدند

    توی پیراهن سیاه خودت مثل یک تکه ماه می ماندی

    مردمک های خیس و براقت مثل الماس می‌درخشیدند

    هم دلم تنگ می‌شود بی تو هم از این گور سرد می‌ترسم

    چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زیر این خاک که نخوابیدند!

    []

    ظهر متروک و سرد بهمن ماه سایه ای روی سنگ می‌لرزید

    عقربک ها هزار و چندین دور روی هم مثل باد چرخیدند

    مثل هر پنجشنبه می‌آیی من به پایان رسیده‌ام  کم‌کم...

    شانه های تکیده‌ام اینجا زیر باران و باد پوسیدند

    رشت یا ابری است یا باران مثل نفرین مدام می‌بارد

    روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند...


    پر بازدیدها