13 تیر 88

      شعر 

به: خیابان‌های شهر / از: شهر خیابان‌ها

      احسان هاشمی

 

حتی نمی توانم در چشم های تو باشم

وقتی در صدای خیابان ها می روم

وقتی به مشت قدرت پرتاب می دهی

اینجا صدایی نیست:

شهری که در سکوتش پنهان می شود

صداها دست به دست می شوند

از شانه ی من و تو عبور می کنند

در سایه ی زخمی     که بر دوش می کشیم

حتی نمی توانم در مشت تو باشم

اگر از روی صورت من خاکی بر می داشتی

اگر به شلیک    خیره می شدی

گلوله را آغوش می گشودی

آغوش تو در من

گلسرخی بر خاک

آغوش خسرو در من

تاریخ اما در آغوش تو بود

اگر به گلوله خیره می شدی

حتی نمی توانم در صدای تو باشم

وقتی سکوت می کنی و

خواب تفنگ ها      آشفته می شود

وقتی صدای تو در قلب زمینم فرو می رود

با رود جاری از گلویت

به چشم های من می ریزد

حتی نمی توانم خون را کنار بزنم

و ببینم چه می گفتی

                         وقتی چشم هایت گشوده می شد

در سکوت رهای خیابان های گلویت

چه شهری می توانستم باشم برایت

چه دیاری

چه موطنی

وقتی بر خاک من جان می دادی و

                                          می گرفتم

وقتی حتی نمی توانستم

بر غیاب چشم های تو

                           خیره شوم.


خانه شاعران  | Ehsan_Hashemi |