اتاق من تن شد به گوشه ای جسبید
نگاه لختی كرد ترك ترك خندید
درون آیینه سگی شبیه من
از این وفا داری تتق تتق لرزید
دقایقی بعد از تنفسی مصموم
جنون شمارش كرد و ماشه ای چرخید
تجاوز خون بود به روی آیینه
وزن خودش را كشت و روی خون ماسید
برای یك لحظه كه آخرین بار است
تمام عشقش را درون خود بوسید
همیشه می دانست كه آخرین لحظه
دچار شك می شد دچار یك تردید
ولی مصمم شد و با نگاهی تلخ
به آینه فهماند و آینه فهمید
نخی از انگشتش شبیه یك حلقه
درون خون افتاد درون خون غلتید
سكوت پس مانده پس از صدای تیر
شبیه زالویی به هر طرف چسبید