آوارگی روی سقف
با دودکشی بلند
سالی که رنگ برف را کسی ندید
و غربت حس عجیبی شد
که تخته چوبهای خانه به ریشمان خندیدند
کسی هیچ کجای دنیا نشسته است
چهار زانو
و انگشت اشاره اش توی تمام دنیا
گاهی وقتها حقیقت قویتر از منطق است
برف غربت شومینه
توی آجرهای تکیه داده به هم
و آتشی آغشته به بوی سیمان!
□ □ □
همیشه کمی دیر به خانه رسیده ام
کمی دیرتر از آنکه کسی نگرانیاش را پنهان کند
و به فعلهای منتظر جوابهای ناشیانه ندهد
دودکشمان سیاه کرده است روزگار همسایه را
بام ما را کلاغها
دیر کرده ام و چشمهای من غار می شود
توی هیچ کجای دنیا
هیچ کس نمی داند...